تمت

" از من بگذر
  چنان که روزگار از من گذشته
  چنان که عشق ...  "
.
.
تمام شد ..

وقتی چراغ ها خاموش است (۳)

فیلم "هنرمند" یک فیلم تقریبا صامت درخشان است. شخصیت اصلی فیلم که در جوانی غرق نعمت و توجه است در روزگار بی توجهی سعی می کند همانی باشد که همیشه بوده .. و خودش باشد.. و انگار دست آخر به خودش می بازد.. و البته آن قسمت سیاه ِ آخر- که تصویر شلیک و تصادف به طرز هوشمندانه ای همزمان است- داستان از قسمت خاکستری به یک پایان شاد اما قابل قبول تن می دهد ...


حالا همه می دانند

ما عشق را مسخره کرده بودیم. ما عشق را بهانه کرده بودیم.. که خوب از دور به چیزی بخندیم.. عشق از ما دور بود. اگر جایی ماندیم به خاطر خودمان بود ولی می گفتیم عشق مان کشید.. اگر برای خودمان آمدیم داد زدیم که ما به عشق تو آمدیم.. اگر سر مان از نادانی به سنگ خورد گفتیم که شیوه ی رندان بلاکش یاد ما داده است عشق.. می خوابیدیم می گفتیم که سخن عشق تو بود که بر زبان ما بود.. اگر بی دار بودیم باز پای عشق را وسط می کشیدیم و پز می دادیم که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ..و حواس مان نبود که بی داری چه کلاهی سرمان گذاشته بود و عشق آنی نبود که بر ما رفته بود.. و خیلی دور بود از ما.. ما از عشق دور بودیم خیلی.. ما لاف عشق اگر زدیم به خاطر این بود که سرمان گرم بود.. سرگرم خودمان بودیم.. از عشق چیزی نمی دانستیم وقتی بنده ی هوا و هوس بودیم و فکر می کردیم که این عشق است که از هر دوجهان آزادمان کرده ست.. ما عشق را به سخره گرفته بودیم.. بهانه کرده بودیم که کمی بیشتر به ابتذال خودمان بخندیم.. 

تو حالا نیا بپرس که جوانی خود را چه گونه گذراندید.. شما نودی ها هنوز خیلی فرصت برای پنهان نشدن زیر لحاف عشق دارید..

حالا همه می دانند

مردها که دعوا می کنند و برای هم شاخ و شانه می کشند، هر چه قدر هم بی منطق و سرد باشند، باز هم اکثرا خطی دارند که آن طرف خط نمی روند.. یا اگر بروند بر می گردند.. مثلا اگر کسی که با او سال ها خصومت داشته اند.. برای شان بنویسد که حلال ام کن.. یا از من بگذر.. من خیال می کنم که آن ته ِ دل شان می بازند.. دل شان نرم می شود.. راضی می شوند.. می گذرند ازهم..

اما دعواهای زنانه انتها ندارند.. بی رحمانه و بی برگشت اند.. مرگ و وصیت نامه و شیون و اینها حالی شان نمی شود. رخنه می کنند در زنده گی.. و خراب می کنند.. تا ته ِ ته.


.
.

شب های دور از خانه

قسم به آن ساعت هایی که نگاه ها را و حواس ها را و کفش ها را و دست ها را و دست مال ها را پرت می کردیم و پرت می کردیم و پرت می کردیم و پرت می کردیم و عوض می کردیم و باز پرت می کردیم.  قسم به شب هایی که پرت می کردیم چیزهایی را که پرت می کردیم؛ خیلی ناشیانه و محزون.

وقتی چراغ ها خاموش است (۲)

حالا دیگه از خسته گی هام هم خسته ام.. 


این بی گمان درخشان ترین مکالمه ی فیلم قهوه چینی به کارگردانیِ آلپاچینو است... 

حالا همه می دانند

مولانا گاهی از حیث قافیه هم به سیم آخر می زده است انگار. و شاعر دست به اسلحه می برد وقتی قافیه به تنگ می آید:

نیم شب از عشق تا دانی چه می‌گوید خروس
خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس
پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه‌ام
روزگار نازنین را می‌دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش
نام او را طیر خوانی نام خود را اثربوس
آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا
او به صورت مرغ باشد در حقیقات انگلوس
من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد
خاک پای او به آید از سر واسیلیوس
گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز
تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس
رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار
گر عرب باشی وگر ترک وگر سراکنوس
.
.


وقتی چراغ ها خاموش است

قسمت پایانی فیلم "مُهر هفتم" از اینگمار بِرگمن سکانس درخشانی دارد که شوالیه (آنتونیوس بلاک) بالاخره در شطرنج به مرگ می بازد. و مرگ به او اخطار می دهد که بار دیگری که ببیند اش کارش تمام است و می پرسد:

- علاقه ات را از دست دادی؟
- هرگز.. دقیقا برعکس...
- ولی به نظر نگران می رسی... چیزی را مخفی می کنی؟
- چیزی از دست مرگ فرار نمی کند..
- {بله} چیزی {از من} مخفی نمی شود.. کسی از دست من فرار نمی کند.

 شوالیه با زیرکی می پرسد:

- اسرارت را نشان نمی دهی{که چگونه این طور به همه چیز مسلط هستی}؟
- من سری ندارم...
- یعنی چیزی نمی دانی و{ از رموز زندگی آگاه نیستی}؟
- نه.. من {زندگی را} از بین می برم ....